سيد حسن مير جهانى طباطبائى
473
جنة العاصمة ( فارسي )
به صحيفهء ملعونهء خودتان كه در كعبه با همديگر عهد و پيمان بسته بوديد . تا اينكه فرمود : پيش از اينكه بيعت كند در حالى كه طناب به گردن او بود : ( يابن أم إن القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني ) يعنى : اى پسر مادر ! اين گروه مرا ناتوان كردند و مىخواستند و نزديك بود كه مرا بكشند . پس به زبير گفتند كه : بيعت كن ، و عمر از جاى جست با خالد و مغيرة بن شعبه در ميان مردمان ، و شمشير او را گرفتند و بر زمينش زدند ، تا اينكه او را شكستند ، و گريبان او را گرفتند ، پس زبير در حالى كه عمر بر روى سينهء او بود گفت : اى پسر صهّاك ! به خدا سوگند اگر شمشير من در دستم بود تو در گور مىرفتى ، آنگاه بيعت كرد . سلمان گفت : آنگاه مرا گرفتند و كوبيدند مانند غدّهاى بالا آمد و دست مرا گرفتند و پيچاندند و برگرداندند تا از روى كراهت بيعت كردم . پس ابوذر و مقداد هم از روى كراهت بيعت كردند ، و احدى منكر بيعت نشد مگر على عليه السّلام و ما چهار نفر ، و در ميان ما سختگوتر از زبير نبود كه چون بيعت كرد گفت : اى پسر صهّاك ! آگاه باش به خدا سوگند اگر اين طاغيان سركش تو را كمك نكرده بودند و شمشير من در دستم بود نمىشناختم كسى را از تو ترسناكتر و مورد ملامتتر ، لكن چون يافتم طاغيان و سركشهاى چندى با تو هستند به سبب ايشان قوّت گرفتى و صولت بخرج دادى . پس عمر خشمناك شد و گفت : مادر مرا ياد مىكنى ؟ زبير گفت : مادر تو كيست ؟ و كى مرا منع مىكند كه او را ياد نكنم و حال آنكه صهّاك زنادهنده بوده ، آيا آن را ياد نكنم ؟ آيا كنيز حبشى جدّ من عبد المطّلب نبود كه جدّ تو نفيل با او زنا كرد پدرت خطّاب از او متولّد شد ، و عبد المطّلب او را به نفيل بخشيد ، پس از آنكه با او زنا كرده بود و پدرت را زائيد و جدّم او را دور كرد براى اينكه زنازاده